در ده قدمی

به اطرافم که نگاه میکنم چیز عجیبی نمی بینم که برای آن ماجرایی بسازم و بنویسم.همه چیز عادی ست.دراین بیمارستان علی بن ابی طالب (ع)خیلی چیزهای دیگر که آن بیرون عجیبند هم،عادی ست.مثلا مرگ یک عزیز که از قضا همسایه نیست.عجیب است چون معمولا ما فکر میکنیم مرگ برای همسایه است.

در این بیمارستان مرگ و cprناموفق یک جوان عادی ست اما آن بیرون آدمها فکر میکنند که باید ۱۰۰سالی عمر داشته باشند تا عزراییل با انها دیدار کند.

دراین بیمارستان زجه زدن و گریه کردن پشت در icuکه همین صبح صدای آن را می شنیدم ،عادی ست.اما آدمهای بیرون فکر میکنند این چیزها فقط در فیلم ها، انتهای راهرو-سمت چپ،اتفاق می افتد.

دراین بیمارستان فاصله ی مرگ و زندگی ۱۰قدم است.همین چند روز پیش بود که خانومی را با چشمان قرمز و چهره ای ناراحت،نشسته بر زمین بیمارستان دیدم.نتوانستم راحت از ناراحتیش عبور کنم.باخودم گفتم شاید بتوانم مرهم باشم.پرسیدم : “چی شده مادر؟”جواب داد:” برادرم فوت کرده” و گفتن این جمله همانا و اشک ریختن همانا.قفل کردم.برای مرگ مرهمی نداشتم.نمیتوانستم بگویم” انشالله حالش بهتر میشه.خدابزرگه”.او رفته بود و تنها میتوانستم بگویم:” خدا به شما صبر بده” و رد شدم.
ده قدم آن ور تر نوزادی را دیدم که بغل پدرش بود و مادر درحال جمع و جور کردن وسایل ،برای رفتن از بیمارستان و شروع زندگی جدید.میتوانستم خوشحالی را در چشم های پدرش ببینم.بله همین قدر فاصله ی پایان و شروع یک زندگی کوتاه بود اما آدمها ان بیرون فکرمیکنند هنوز خیلی مانده تا به مرگ برسند.به اندازه ی هزاران هزار قدم.

چه میشود که مرگ از بیرون انقدر عجیب است و دربیمارستان اینقدر عادی؟چیزی که زیاد دیده شود، عادی میشود.مرگ را زیاده ندیده ایم.مگر هر چندسالی در عزای یکی شرکت کرده باشیم.که آن هم وقتی پا از آن مجلس بیرون میگذاریم، یادوخاطره ی مراسم دربین آرزوهاودغدغه ها و افکار روزمره گم میشود و کسی فکرش درگیر اینکه “روزی من هم خواهد مرد”نمیشود.

دراین بیمارستان همه چیز عادی ست.

به اشتراک بگذارید
جدیدترین مطالب من: